تبليغاتX
شب است امروز
من خرکسم؟

كله سحر مي زنم به سياهي آسفالت و توي سياهي شب بر مي گردم. دنيا هاج و واج من و من هاج و واج چهار ديواري ، همه چيز قشنگ تر از قبل ، اينور اونور رو كه نگاه مي كنم، مي بينم خدا اومده پايين ، همه ظرف كثيف ها رو شسته ، لباس چرك ها رو اويزون بند كرده و منتظر سياهي شبه كه من بيام. دلش گرفته بود طفلكي ، چهارديواري رو مرتب كرده بود و نشسته بود منتظر من كه كوفته بيام ، بعد كله اش روبذار روي شونه هاي خسته من ، هاي هاي گريه كنه.

 توي سياهي شب كه بر مي گردم ، همه چيز شكل قبله. يه خيال باطل قبل از رسيدن وجود داشت كه دوباره مرور مي كنم ،

كمي اين طرف و آن طرف تر را مي گردم.

خدا هنوز همون بالاست. سرم را مي گذارم روي شانه بالش و گريه مي كنم.

پارمادوس نوشت: ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط کوشالشاهی  | 

ساعت هفت و پنجاه و دو دقيقه است. فقط مي خوام يه پست جديد بنويسم. بدونه اينكه چيزي براي نوشتن وجود داشته باشه. يا اينكه بدونم مي خوام چي بنويسم. خيلي وقته حرفي براي گفتن ندارم. دارما اما به درد گفتن نمي خورن. زندگي مثل سابق مي گذره. صرفا مي گذره. غذاها همونه كار همونه خواب همونه جيب همونه گذشته حال آينده همونه. زندگي همونه و شايد قرار نباشه عوض بشه. چند روز پيش دلم خواست كه يه خورده از گذشته خودم بنويسم بعد فكر كردم كه چي مثلا چه فايده اي داره. بعد دلم خواست از ادم هاي دور و ورم بنويسم. خز شده ديگه. بعد دلم خواست كه از دلم بنويسم هر چي فكر كردم ديدم جز چ.س ناله نيست. بعد الان فقط خواستم يه پست بنويسم، چند تا كامنت برام گذاشته بشه كه حس كنم هنوز بعضي ها هستن.

پارمادوس نوشت: گذر زمانه كاش ايستگاه مترو داشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط کوشالشاهی  | 

زنده ام.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط کوشالشاهی 

كارم از عرق گذشته به آب سگي تكيه مي كنم. بطري را جرعه جرعه سبك و سبك تر مي كنم. و خنده ام مي گيرد وقتي خون ادرار مي كنم.

ماه براي من بود زماني، به بندي بستم و از سقف ام آويزانش كردم. بعد سقف را، رنگ سياه زدم كه لوستر پشكلي بهتر به چشم بياييد.

آسمان اتمسفر اتمسفرش براي من است و دلم مي خواهد كه صبح ناشتا سه نخ سيگار مگنا را ميانش فوت كنم و اين ربطي به هيچ انجمن دفاع از حقوق بشر و حيوان و جنگلي ندارد.

احساس مي كنم چشم بصيرت پيدا كرده ام. اين روزها همه حيواناتي كه توي پياده رو ها قدم مي زنند يا توي خيابان ها رانندگي مي كنند به شكل انسان مي بينم.

كمرم از ميانه به بالا درد مي گيرد. هر روز بعد از كار روزانه. بعد از حقوق ماهانه موقع جابه جاي پول به حساب انواع و اقسام حيوان خم مي شود و بعدش روز بعدي باز بعد از كار روزانه بيشتر درد مي گيرد.

+ اينجا

گيلكي نوشت حذف شد.

پارمادوس نوشت: باد هم اگر باشي اين روزها ديوارهاي مدرن جلوي راهت مي ايستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1391ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط کوشالشاهی  | 

در تفكير زندگي هر چه بگويم كم گفته ايم كه بزرگان بسيار از بي ارزشي وجود گفته اند و اميدشان به دنيايي والا بوده.

دقيقا همان لحظه اي كه مي داني هيچ چيز براي نوشتن نيست خيلي چيزها هست كه مي توان نوشت.

نيست نشده ام نيستي شده ام اما. باران كه ببارد شسته مي شوم، هيچ مي شوم. باد كه بياد هر جايی مي شوم و نسيم من را از خود به خود ديگر مي برد. آفتاب توانم را مي برد و ابر اميدم را. من با آسمان هم درگيرم. و سياهي چشمان زنِ مردم.

 

پارمادوس نوشت: خاك كثيف

گيلكي نوشت: گيل اگه ايمون نداره گيل نبونه.

(!؟)   (ليلا كو شعره جي)

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط کوشالشاهی  |